❤هستی مامان وبابا❤❤هستی مامان وبابا❤، تا این لحظه: 13 سال و 2 روز سن داره
❤عشق مامان وبابا❤❤عشق مامان وبابا❤، تا این لحظه: 4 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

♥♡آرتین و سلین♡♥

&توکل برخدا&

سلام یکی یدونه مامان خوبی عشقم؟الهی من فدای توبشم پسرنازم خب مامانی ،دوشنبه بیست وهشت مردادوقت چکابت بودصبح ساعت شش مامان منوبرداشتیم و راهی تبریزشدیم رفتیم درمانگاه بیمارستان امام رضا(ع)تادکترمعاینت کنه .منکه خیلی امیدداشتم تاسیم هاتوبازکنن ولی بازنکردند.بیستم که رفته بودیم درمانگاه سیم روبازکردن وبراقفل کردنش ازکش استفاده کردن.که موقع غذاخوردن بازمیکردم بعدش میبستم.اینبارم گفتن ادامه بده وشنبه دوشهریوربیارین بستری بشه تایکشنبه بازکنیم.اینقدراسترس دارم آخه دوباره قراره بیهوش بشی وتواتاق عمل بازکنن همش فکرم پیش توعه .کاش من اینطوری میشدم . انشاالله که بریم وبتونی تحمل کنی وهمونجابازکنن دیگه به اتاق عمل وبیهوشی احتیاجی نباشه. دوستت دارم فر...
31 مرداد 1398

&نفسم پسرم&

پسرم، عزیزم ، کنارت هستم تا تو رو به تمام آرزوهات برسونم عزیزترینم تو که هستی چیزه دیگه ای از دنیا نمی خوام دلبندم، عزیزتر از جان منی، بیش تر از هر کسی تو دنیا تو رو دوست دارم پسر خوبم صورت ماهت رو که نگاه می کنم دنیام پر از آرامش می شه و تمام نگرانی هام از بین می ره زیباترین احساسات دنیا رو با وجود تو تجربه کردم عزیز دوست داشتنی من تو با اون چشمای مهربونت، قشنگ ترین لحظه هایی که می تونستم تصور کنم رو برام ساختی دلخوشی منی پسر عزیزم، دنیا با تو بهشته مرد کوچک من، بغلت که می کنم تمام آرامش جهان نصیب من می شه من خوشحال ترین مادر دنیام، چون تو پسر من هستی بهونه ی زنده بودن و نفس کشیدن منی عزیز دلم ...
26 مرداد 1398

&شکستن فک آرتین&

شنبه پنج مردادنودوهشت صبح زودازخواب بیدارشدم کلی کارداشتم آرتین دیربیدارشدمنم تاعصرمشغول کارکردن بودم ساعت پنج عصرآرتین وبابایی رفتن بیرون آخه آرتین میگفت حوصلم سررفته منم بقیه ی کاراموکردم وشام روآماده کردم ساعت نه شب برگشتن وبه اصرارآرتین دوچرخه شوبردن براتعمیر(چندروزی بودلاستیکش پنچرشده بود).وقتی برگشتن من گفتم حوصلم سررفته بود خوب شداومدین بابایی هم گفت آماده شین شام بریم پارک تاهم حال وهوای ماعوض بشه هم آرتین دوچرخه سواری کنه.همه چی عالی بود بعدازیه روزسخت کارکردن یه شام سه نفره اونم توپارک خیلی میچسبید شام روجمع کردم وچایی ریختم آرتینم بادوستایی که توپارک پیداکرده بودمشغول مسابقه بود منم که ازروی عادت مشغول خوندن آیت الکرسی بودم  آرتین ...
23 مرداد 1398

&خاطره ی مهدرفتن آرتین&

قبل ازخوندن بدونیدکه این پست برااردیبهشت ماهه که داره آخرای مردادماد پست میشه😁 خـــب دردانه جان هشت ماه گذشت،انگارهمین دیروزبود برارفتن به مهدپرازذوق بودی،پرازاشتیاق بودی،روزای اول یکم سخت گذشت نه به اونجاعادت داشتی نه ب جدایی ازمن ولی خداروشکر بعدازچندروزحسابی به دوستات عادت کردی. الهی دورت بگردم من عشق جان کلی شعریادگرفتی،کلی نوشتن،اسم پایتخت،اسم حیوان،اشکال هندسی،و... عکس دفترنقاشی ودفترمشقتوهرصفحه روبرات میزارم تایادگاری بمونه برات. خداروصدهزارمرتبه شکرمیکنم توبهترین هدیه بودی برامن عزیزه دلم فدای توبشم من که باهرمامان گفتنت قندتودلم آب میشه،تونفس منی پسرم،تودنیای منی،وقتی بادستای کوچولوت منونوازش میکنی،وقتی...
23 مرداد 1398
1